سر بی سامانی دارم من
ره بی پایانی دارم من
خودشان به قدر کافی غم دارند برای خوردن! چه حس خوبی دارد لبخندزدن به دیگران وقتی پر از گریه ای! دیگران را پر کردن از انرژی وقتی خودت خالی از توانی! خوشبینانه گفتن و ساده لوحانه باور کردن و بی ریا خندیدن و بی تعصب شنیدن دیگران.... حس خوبی دارد گاهی امتحانش کن! اشک میخواهم خندیدن بس است چطور بخندم وقتی نمی دانم مولایم از من راضیست یانه؟ انگار خدا موهبت نوشتن را ازمن گرفته است . چقدر نوشتن آرامم می کرد چقدر حیف شد!! در سرزمینی که سایه افراد کوچک بزرگ شده است آفتاب در حال غروب کردن است! نشسته ام در اتاق!تنهای تنها!تنها تر از آن که تصورش را کنی!آرام و ساکت با بغضی منتظر!در حالی که با ساره ای که این وبلاگ را ساخت فاصله دارم خیلی فاصله دارم انگار آدم دیگری شده ام چیزی درمن گم شده!چیزی از من ،از ساره دیروز حذف شده مثل یک نقاشی که بخشی از وجود آن پاک شده باشد. "تو آن ساره ای که من می شناختم نیستی" چقدر اینروزها این جمله را می شنوم! اولین بار همکلاسی دانشگاهم این را به من گفت! آن بخش از وجودم که این روزها حذف شده است یک خنده بلند از ته دل است از آن خنده های ناب سر کلاس دانشگاه!با هم دوره ایها از آن خنده های بلند بلند با هم کلاسی ها از آن خنده های بی دغدغه با آرامش واقعی واقعی.... وکم کم دارد یادم می رود "آنها که میخندند به خدا شبیه ترند" دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرنوشتم انگار خیلی وقت بود که منتظر بیدار شدنم بود نه اصلا انگار از همان دیشب که صدایش زدم آمده بود اما من خوابم برده بود یکی که منو بعد از حرفام تحلیل نکنه یکی که تخریب نکنه یکی که تعریف نکنه نصیحت نکنه تعجب نکنه از غم من ناراحت نشه از غم من خوشحال هم نشه فکرش مشغول نشه کار نداشته باشه بشینه گوش بده دعوا نکنه خودش رو مقصر ندونه منو هم مقصر ندونه الکی نگه خدا الکی نگه توکل وای چقدر حرف دارم سنگینی میکنه رو دلم با کی میشه حرف زد خدا؟ چقدر انسان تنهاست! باکی میشه از شک گفت شک! هرکی میخونه یه چیزی برام از شک بگه! وای که چقدر از این آدما دیدم!! نمی یابم این روزها حالم خیلی بد است روحم کز کرده گوشه ایی نفسش به سختی می آید ومی رود سر درد دارد عزا دار است انگار! نه عزای امامش که کاش اینچنین بود در عزای ساره نشسته است که دو سال پیش مرد می ترسد عزیز دلش را بیازارد این روزها می ترسد دل عشقش را بشکند با حرفها و نگاههایش می ترسد خیلی هم می ترسد کز کرده با احساسی داغدیده با ترس و شرم و درد همزمان دارویی نمی یابم اگر آنجا که باید نیابم به بازار سیاه میروم کی میدونه شاید امسال برا ارباب بمیرم کی میدونه شایدم تشنه وبی آب بمیرم به دلت رجوع کن اگر حب حسین را نیافتی به راهت شک کن ! انگار همین دیروز بود که عقد کردیم که میدویدیم برای لباس و آرایشگاه و تالار و کفش و کت و شلوار وشیرینی و شام میوه و کادو و جهیزیه و چیدن خانه و....واااای سرم گیج رفت ! حالا که یک سال می گذرد با خودم می گویم ای کاش به جای آن همه اضطرابها و دلشوره ها و دویدن ها ونگرانیها از آینده فقط از لحظاتم لذت می بردم وتنها همین! بعضی وقتها تو شرکت جلسه داریم! مدیر عاملمون هم جلسه زیاد داره! هرچقدر طرف، مهم تر باشه زودتر سر جلسه حاضر میشه! اگه وقتش رو برای کسی تعیین کرده باشه به این راحتی نمی شه تغییرش داد! همه مون هرروز 3بار وقتمون مال خداست! یه جلسه مهمه! اگه طرفت برات مهم باشه وقتش رو به کسی نمی دی! به این سادگی! به هیچ کس نماز وقت خداست آن را به دیگران ندهیم لطفا تا آخرش بخونید : چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد میگذره! که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید میریم کم به چشم میاد! که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر میکنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی میکشه لذت میبریم و از هیجان تو پوست خودمون نمیگنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانیتر از حدش میشه شکایت میکنیم و آزرده خاطر میشیم! چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم! چقدر خنده داره اما بقیه برنامهها رو سعی میکنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! بهشت برن! که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا میگیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو میشنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر میکنیم! خنده داره داشتنی ست. آیا این خنده دار نیست که وقتی میخواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلیها را از لیست خود پاک میکنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند. این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره ایمیل ارسالی از طرف دوستان در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است . تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است. رنج تلخ است ، اما هنگامی که تنها می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم ، برای او کاری می کنیم و این ، خود دل را شکیبا می کند، طعم توفیق می چشاند. این را گفتم تا بدانید چرا نمی نویسم درد دارم! دردی که اگر بگویم شریعتی مرا متهم می کند به بی ایمانی" گوستاو فلوبر" متهم می کند به دلقکی :رجوع به " مرددم چه بگویم" و خدا نیز متهمم می کند به شکایت کردن خدا دختری که دو ماه به عروسیش مانده می کشد تا مرگ را به یادم آورد و بگوید غم تو کجا وغم آن دامادوآن پدر ومادر کجا؟ ماکسیما جلوی چشمانم می زند به موتوری که کلاه هم ندارد! ناگهان یکی می میرد! وبلاگی از مرگ می گوید ! همه قرار است برویم !دیر یازود در همان جایی که به آن تعلق داریم فکر کن فردا یا نه ساعتی دیگر موعد مرگ توست چه کسی می تواند ادعا کند چنین نیست؟!! هر نمازی که می خوانی فکر کن نماز آخر است و این شعبان و رمضان آخرین فرصت!! در اصفهان بنایی را دیدم که 300سال پیش ساخته شده! آرش می گفت آدمهایش چه روزهایی اینجا داشتند و حالا هیچ کدام نیستند! دلم گرفت هوا تمیز بود برعکس تهران! درخت بود! اما انگار دیگر کسی جلوی قطع درختان را نمی گیرد روزانه چندین هزار درخت در جنگلها قطع می شود اما درختان هم سایه دارند هم هوا را تمیز می کنند شاید می برند که ازآنها ویترینهای لوکس و زیبا بسازند که بعد گل و گلدان مصنوعی داخلش بگذارند درختهای مصنوعی کنارش! یعنی ما پیشرفت کردیم!!! اصفهان باعث شد به فرهنگ و تمدنم ببالم فرهنگ و تمدن ما...تمدن ما... آن وقت بعضی کشورها که تاریخ ما زمان کشف شدن آنها را نوشته است! الان شده اند الگوی ما.... از فرانسه آمده بود ند فرهنگ مارا ببینند!چرا پیشرفت نکردیم اولین بنای ضد زلزله را ما ساختیم در اصفهان اما حالا به دنبال ژاپنی ها هستیم که بیایند کمک تا ما را از گل در بیاورند! ما 300سال پیش حمام داشتیم الان آلمانیها و انگلیسیها که با دستمال خودشان را پاک می کنند می گویند مسلمانها کثیفند وبعضی دماغ عمل کرده ها به جای بسیار خوب می گویندokتا تمیز و باکلاس جلوه کنند. نمی دانم حرفهایم چه ربطی به هم داشت!اما سردر گمم!هوا خیلی گرم است دیگر کولر آبی جواب نمی دهد. قدیمی ها درخت می کاشتند و جوی آبی کنار آن!می دانستند هوا را خنک میکند اما ما جویهارا مثل خزینه حمام علی قلی آقا پر از سیمان کردیم و درختان را کندیم تا ماشینمان را پارک کنیم! دلم هوای تمییز می خواهد .از تهران اگر بروی شهرمحل تولدت برایت مزایایی قائل می شوند خانه می دهند تا این جمعیت از تهران بروند.اما اتوبوس VIPاصفهان –تهران که می ایستد پیرزنی با چادر مشکی وصورت آفتاب سوخته ای لحظه ای سوار می شود تا بگوید به من کمک کنید من که همین جا هستم و به تهران هم نیامدم! ماشین های از رده خارج را جمع کنید.انسانهای از رده خارج سوار این ماشینها هستند.اگر نمی توانید کمکشان کنید آنها را هم جمع کنید.که با ماشینهایشان چهره شهر لوکستان را خراب نکنند و مجبور نباشید ماسک بزنید تا نفس بکشید. خودتان راه نفستان را بستید. خدایا مرا ببخش.آپارتمان 60متری ام در طبقه پنجم کوچه ای در خیابان سهروردی شمالی در محله ای پر از ماشین وتجاری مسکونی را دوست دارم !! اما خانه ای ویلایی با حیاطی پر از گل و درخت را که صبح ها باید آبیاری شود و دیوارهای کاهگلی که وقت آبیاری بوی خوش آنها بلند می شود بیشتر دوست دارم. خدایا شهرم تهران را زادگاهم را شهری که در آن بزرگ شدم و درس خواندم و ازدواج کردم را دوست دارم شاید آن چیز که من می خواهم دیگر در این دنیا فراهم نباشد. اما کاش زندگی اینجا ساده تر از اینها بود پدرم خسته است بس که خرجهای زندگی از دخلهای گاه به گاه مغازه ی اجاره ای اش بیشتر است! بس که اجاره خانه و اجاره مغازه داد تا زن و فرزندش آسوده باشند!بس که تا چشم باز کرد باید می رفت سر کار و زحمت بیش از حد و دویدن های بسیار تا فرزندانش زندگی کنند و درس بخوانند و ازدواج کنند.فرزندانی که وقتی خسته به خانه می آید دیگر جلوی پایش بلند هم نمی شوند!! از چه می گفتم؟از مرگ؟ از درخت ؟از آلودگی وگرما؟از اصفهان؟ از پدرم؟ نه ! انگار کمی از دردهایم را گفتم ببخشید! دیگر اینجا نمی نویسم! این وبلاگ مال روزهای دلسپردگی بود!! مال عبدی که سرگشته مولا بود مال ساره ای که تمام تمام آرزویش او بود طواف به دور خانه اش و مردن همان سال وشاید همان جا! مال روزهایی بود که خدا را جور دیگر می پرستیدم! "این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم"یادش به خیر روزهای دلسپردگی روزهای بندگی روزهای آرزوی وصال داشتن گذشت! این وبلاگ هم باید بگذرد! خداحافظ همه دوستانی که مرا خواندند وبا من بودند و یاریم کردند می روم تا ساره را پیدا کنم! همان ساره را یا شاید ساره دیگری را! می روم... می روم سه روز در مسجد بیتوته کنم! می روم معتکف شوم! اگر آمدم که هیچ لابد پیدا شده ام اگر نیامدم برای همیشه گم شده ام یک ربع قرن!! ولی هنوز یاد نگرفتم که چجورری باید زندگی کرد! هنوز شاد زیستن...هنوز آرام زیستن ...هنوز حتی درصط نوشطن را یاد نگرفطم!درسط دوآ کردن رانیذ۰۰۰ به واسطه ی گناه دنیای فراخ را برای خود تنگ نکنید!! تاکی تحمل غم وتا کی خدا خدا؟ دیگر ز یاد برده گمانم خدا مرا! درسنگسار آینه ای را که می برند شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا اکنون که ما به فکررسیدن به ساحلیم درفکرغرق کردن کشتی است ناخدا امکان رستگاری من گر نبوده است بیهوده آزموده مرا بارها خدا؟ با نیت بهشت گرم آفریده است می راندم به سوی جهنم چرا خدا ای دل خلاف هروله حاجیان مرو کافیست هرچه عقل در افتاد با خدا بگذار بی مجادله از نیل بگذریم تا از عصا نساخته است اژدها خدا فاضل نظری دوتا شعر قشنگ دیگه از همین شاعر که اتفاقا معروف تر هم هست امروز یه کارنامه واسه خودم تصور می کردم یه کارنامه دینی!!ونمره 20 رو به حداکثر می دادم حداکثر در زمان خودمون! ونمره قبولی 10!! خدایا!اکنون که خود ا در برابر تو احساس می کنم،از اصلاح نفس خویش نا امیدم،دیگر نمی دانم چه کنم ؟گناهان ریز ودرشت زندگیم را احاطه کرده!روی توبه ندارم! حال مناجات را نیز به واسطه فراوانی تقصیر از دست داده ام،اما این وضع را دوست ندارم در حالیکه توان تغییرش را هم ندارم،بسیار ناتوانم دیگر دلم به هیچ چیز خوش نیست وقتی تورا ندارم هیچ دلخوشی در این عالم برایم نیست! تنها امید آن دارم که زنده بمانم به من فرصت بدهی که نه به واسطه عزم راسخ ویا تصمیم بزرگ خویش-نه!به واسطه ماه رمضانت ،رمضانم،که در پیش است نجات یابم نفسم بیمار است!طبیب از بیمار امتحان سخت نمی گیرد!!شفایش می دهد گرچه نافرمانیت می کنم مولا!اما... شود اینجا از کلمه عطف استفاده کرد نمی دانم ولی همین قدر بگم که تقعر نمودار در نقطه عطف تغییر می کند-یعنی علامت مشتق دوم- ومشتق دوم هم در نقطه یا صفر است یا وجود ندارد !!واگر مشتق دوم نقطه ای صفر باشد یا وجود نداشته باشد آن نقطه حتما عطف نیست شاید نقطه بازگشت باشد!!!!!!!!!!! ونقطه عطف سالک همان نقطه ایست که تغییر تقعر پیدا می کند!وآن هنگامیست که گره کارش را بیابد وگره هر کس مختص اوست!وآن میلی است که شیطان برای فریب از آن بهره می جوید برای یک نفر قدرت!یکی شهرت! یکی شهوت!یکی شکم!یکی خواب! یکی خنده!یکی حرف!یکی تنبلی!یکی ..... شیطان به من نمی گوید دزدی کن از گره راه خودم استفاده می کند شاید بتوان گفت رذیله اخلاقی که ترکش بسیار سخت است همان گره کار سالک وترک آن نقطه عطف اوست سراب رد پای تو، کجای جاده پیدا شد کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم تو با دلتنگی های من، تو با این جاده هم دستی تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم یه حسی از تو در من هست، که می دونم تو رو دارم "روزبه بمانی" بس که در ماتمش گریست جمعه ساعت ۳صبح بک دفعه از خواب پریدم! دلم می خواست نماز بخونم!حال عجیبی داشتم! انگار یه صدایی مدام به من می گفت که وقته رفتنه!آماده ای ساره؟ من رو از خواب بیدار کرده بود،سر سجاده نشانده بود،به من حال مناجات وراز ونیاز داده بود!ومدام از بریدن از این دنیا می گفت!!ربم رو می گم! انگار که منتظر پذیرش من بود!ومن ... آرام زیر لب زمزمه می کردم:مژده بده مژده بده یار پسندید مرا. اما... امارضایت ندادم دلم می خواست بمانم بر خلاف همه ادعا هایم که می گفتم این دنیا را دوست ندارم!! ادعاهایم که خسته ام از زندگی !!آن شب دلم می خواست یک بار دیگر صبح را در کنار همسرم شروع کنم!کمیل را خواندم و خوابیدم وصبح را در حالی شروع کردم که خدایی که سالها می خواندمش صدایم کرد ومن گریختم ویا شاید می خواست به من ثابت کند که دروغ می گویم شاید هیچ کس باورش نشه که آدم در یک محل دولتی ومحیط وشرایط وفضای اداره کار کنه ولی کارمند بخش خصوصی باشه واز اونها حقوق بگیره!!این اتفاق شاید برای معدود آدمهایی پیش بیاید!ومن یکی از آنها هستم! دیروز داشتم به این فکر می کردم که خدای من واقعا رب است،هرگز دلم نمی خواست از دولت حقوق بگیرم!کار در یک محیط دولتی وفکر کردن مدام به بیت المال ،حتی استفاده از وسایل وتایم مفید کاری دراین محیطها آزارم می داد و ربم قبل از من این را می دانست! اما جو کاری شرکتهای خصوصی واز بین رفتن حدود را هم نمی پسندیدم!وچون باید کار می کردم –چون بیکاری هم خسته کننده است-خدایم...،ربم...با نهایت دقت وظرافت وحکمت وزیبایی این کار را روبرویم قرار داد. شاید تا کنون یعنی تا دیروز متوجه قرار گرفتن این اتفاقات در کنار هم به این زیبایی نشده بودم !وشاید آن عبادتی که می گویند فکر کردن در کار خداست همین باشد! دیروز عبادت کردم بیش از همیشه که فهمیدم تو برنامه ریزی ات در جهت کمال من بی نظیر است هرچند من غافلم که در جهت برنامه کامل تو در حرکتم اما اتفاقات چه من بخواهم چه نخواهم می افتند وچه بفهمم وفکر کنم وشکر کنم وچه فکر نکنم ادامه دارد وگاهی که ناشکری مانع می شود خود مهربان حکیمت یادآورم می شوی تا شکر گزارت باشم مات و مبهوت خدایی ات هستم مولا،که می دانم ومی دانی شایسته نیستم به یادم باشی!واین چنین دراندیشه رشدم که خود حیرت زده ام! خواهی این دم عدل کن خواهی ستم!جهت، جهت گدایی والتماس است ،شاید درمانده ای را دستگیری فرمایی،چه این بینوا از همه چیز وامانده،نه روی به دربار جلالت دارد،نه دست توسلش به دامان کسی رسد،نه حال تضرع وزاری در وی مانده که مورد ترحم باشد،مات متحیر سرگردان تنها بی کس ویلان شکسته عاجز نالان.گاهی پس زانو نشیند گاهی آه سرد از دل بکشد ،گاهی یاد ایام گذشته را می نماید،خصوصا ایامی را که سر به آستان می سود،از الطاف گوناگون بهره می برد "حاج شیخ محمد بهاری" حال اگرتو نیز به این درد مبتلا گشته ای و گوشه ای از این حال را چشیده ای بدان که این حال ،همان گرفتگی دل است که در اصطلاح به آن قبض گفته می شودکه اقسامی دارد: 1- قبض تنبیهی2- قبض تطهیری3- قبض استقامت ۴- قبض قهری وخطراتی دارد مثل: 1-یاس2-افسردگی3-دست روی دست گذاشتن 4-شک وتردید! والبته محاسن وبرکاتی هم دارد که بماند در هنگام نماز ، همچون کسی نماز بخوان که آخرین نمازش را می خواند و قرار است با این دنیا وداع کند ! همانابنده با خوش خلقی به درجه روزه دار شب زنده دارمی رسد تقوا یعنی اگرتمام اعمالت را در طبقی دور شهر بچرخانند وهمه ببینند شرمگین نشوی! از امام باقر(ع) روایت شده که رسول خدا(ص) فرمود: خداى عزّوجلّ میفرماید: قسم به عزت و جلالم و بزرگى و کبریائم، و نور و والایی و برترى مقامم؛ که هر بندهای که میل خود و هوای نفسش را بر میل من مقدّم کند؛ کارش را پریشان میکنم و دنیایش را در هم میسازم، و دلش را به دنیا مشغول میکنم، و از دنیا فقط به مقداری که برای او مقدر کردهام، به او میدهم. و قسم به عزت و جلالم و بزرگى و نور و والایی و برترى مقامم؛ که هر بندهای که میل مرا بر میل خودش و هوای نفسش مقدم کند، فرشتگان را نگهبان او قرار میدهم، و آسمانها و زمین را عهدهدار روزى او قرار میدهم و من در پس تجارت هر تاجرى با او هستم(که سود بیشتری نصیب او شود)، و دنیا در حالى که او نمیخواهد، بجانب او رو کند. دیگه وقت ندارم کتاب بخونم،یادش به خیر چه روزایی بود اون روزهای قشنگ!ورق زدن کتاب،بوی خوش کتابهای نو ، های لایت کردن جملات زیبا،گذاشتن یک نشانه لای کتاب وخوابیدن کنار آن آسوده ی آسوده!! دیگه وقت ندارم عبادت کنم!نماز جعفر ،نماز حضرت علی،نماز...یادش به خیر!چه روزایی بود روزهایی که نمازهای طولانی جسمم رو خسته می کرد وآرام سرم رو روی جانماز می گذاشتم،آسوده ی آسوده! دیگه وقت ندارم تفسیر قرآن بخونم،وقت ندارم قرآن بخونم،یادش به خیر !چه روزایی بود روزهایی که آیات رو باصدای بلند می خوندم و اونها به خود خود من نازل می شد نه به محمد(ص)!واشک میریختم وتمام بدنم می لرزید از این نزول آیات ،وهر آشفتگی و اضطراب و غمی که داشتم فراموشم می شد وآرام آرام می شدم! دیگه وقت ندارم نهج البلاغه بخونم سخن زیبای علی!چه روزهایی بود اون روزهایی که متحیر می شدم از کلام علی وبه وجد می آمدم و دلم می خواست برای کسی که می داند چه می گویم حرف بزنم از علی و کلام نافذش و کسی را نمی یافتم!و کم کم آرام می شدم اما امروز که کسی را مثل همسرم یافتم دیگر وقت ندارم!! دیگر وقت ندارم صحیفه سجادیه بخوانم !یادش به خیر روزهای زیبا ی خواندن کلام زین العابدین! دیگر وقت ندارم بخوانم که قاضی طباطبایی چگونه زندگی می کرد انصاری همدانی چه ذکری می گفت عطش قاضی از کجا بود،"سوخته" از آتش عشق که سوخت!"آسمانی"چگونه زیست،"شیدا"شیدای که شد تا مرد! دیگر وقت ندارم کمیل بخوانم وای چه شبهایی بود کمیلهای مسجد علی ابن الحسین!دیگر نه وقت کمیل دارم نه ندبه نه عدیله نه مستجیر نه ... وقت که نه!توجیه است شاید دیگر توفیق ندارم،نمی دانم می توانم اعتکاف امسال را بروم یا نه؟! یادش به خیر یادش به خیر اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی و اگر هستی
کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست ،
تنهاییت کوتاه باشد .
و پس از تنهاییت نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که این گونه پیش نیاید .
اما اگر پیش آید ، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار . برخی نا دوست و برخی دوست دار ،
که دست کم یکی ، درمیانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد ؛
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی .
نه کم و نه زیاد ،
درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد .
که دست کم یکی از آن اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خودت غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری ،
تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرا پا نگه دارد .
همچنین برایت آرزو مندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند ،
چون این کار ساده ای است .
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی
.امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی ،
و اگر رسیده ای به جوان نمایی اسرار نه ورزی و اگر پیری ، تسلیم نا امیدی نشوی . چرا که هر سنی خوشی و نا خوشی خودش را دارد .
لازم است بگذاریم در ما جریان یابند .
به علاوه آرزو مندم پول داشته باشی ،
زیرا در عمل به آن نیازمندی برای اینکه سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی این مال من است فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگریست .
در پایان اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی . و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی . و اگر فردا خسته باشی ، یا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق حرف برانید ، تا از نوع بیا آغازید . ویکتور هوگو






در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود . تمام آبادی مسخره اش می کردند . ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می کردند.ولی او از بلاهت خود خسته شد . بنابر این از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.
مرد عاقل گفت :
- مساله ای نیست ! ساده است ٬ وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن . اگر کسی ادعا می کند که " این آدم مقدس است "٬ فوری بگو " نه ! خوب می دانم که گناهکار است٬ " اگر کسی بگوید " این کتابی معتبر است "٬ فوری بگو " من خوانده و مطالعه کرده ام "٬ نگران نباش که آن را خوانده یا نخوانده ای٬ راحت بگو " مزخرف است !"٬ اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است " راحت بگو " این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگر کرباس و رنگ . یک بچه هم می تواند آن را بکشد". انتقاد کن٬ انکار کن٬ دلیل بخواه و پس از هفت روز به دیدنم بیا.
بعد از هفت روز٬ آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است : " ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه اودرهر موردی اینقدر نبوغ دارد . نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما نشان می دهد. کتابهای معتبر را نشان او می دهی و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد می کند . جه مغز نقاد شگرفی !چه تحلیل گر و نابغه ی بزرگی ! "
پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت :
- دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم . تو آدم ابلهی هستی !
تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می گفتند :" چون نابغه ی ما مدعی است این مرد آدمی است ابله٬ پس او باید ابله باشد."*![]()




«روزهی عوام» عبارتست از خودداری کردن از خوردن و آشامیدن و روابط جنسی.
«روزهی خواصِ خواص» آن است که دل از اندیشهی هر چه غیر از خداست نگه داشته شود و اگر به غیر خدا و آخرت بیاندیشد، روزهاش باطل میگردد. این نوع روزه، روزهی پیامبران و صدیقان و مقرّبان است.
«روزهی خواص» عبارت است از اینکه روزهدار اعضا و جوارح خود را از کارهای ناشایست نگه دارد. کمال این نوع روزه با رعایت شرایط زیر تحقق مییابد:
1. چشم خود را از نظر کردن به هر آنچه مذموم و مکروه است و وی را از ذکر و یاد خدا مشغول میسازد، نگه دارد. چون پیامبر اکرم(ص) میفرماید:
«النظْرَة سَهْم مَسمومٌ مِن سِهامِ الشیطان، فَمَنْ تَرَکَها مخافَةٍ أعقَبَته علیها إیماناً یجِدُ طعمهُ فی قَلبِه» (مسند الشهاب) «نظر تیری زهرآگین از تیرهای شیطان ملعون است، پس هر کس از بیم خدا از آن حذر کند، خداوند او را خلعت ایمان دهد که حلاوت آن را در دل خود خواهد یافت.»
2. زبان خود را از سخنان بیهوده، دروغ، غیبت، سخنچینی، فحش، دشنام و مجادله نگه دارد و آن را یا به ذکر خدا و قرآن خواندن و سخنان مفید مشغول دارد و یا سکوت کند.
3. گوش خود را از هر سخن ناشایستی نگه دارد؛ چرا که شنونده در معصیت دروغ و غیبت و... شریک گوینده خواهد بود. هرچه گفتن نشاید، شنیدن هم نشاید.
4. دست و پا و دیگر اعضا و جوارح خود را از کارهای ناشایست نگه دارد و هنگام افطار شکم خود را از خوردنیهای حرام و حتی شبههآمیز هم باز دارد؛ چرا که روزه که به معنی خودداری از خوردن روزی حلال است؛ با افطار کردن با روزی حرام معنی و مفهوم خود را از دست میدهد. از همین رو پیامبر-صلیاللهوعلیهوسلم- فرموده است:
«ربّ صائِم لیس حظّه من صیامه الجُوع و العَطَش» (مسند احمد) یعنی: «بسیارند روزهدارانی که از روزهی خود جز گرسنگی و تشنگی بهرهای نمیبرند.»
5. هنگام افطار نه تنها از روزی حرام و شبههآمیز دوری کند، بلکه از روزی حلال نیز زیاد نخورد؛ چرا که هدف از روزه تضعیف شهوات است. آیا اگر انسان آنچه را در روز از خوردن آن خودداری کرده است هنگام افطار جبران کند، هدف روزه تحقق پیدا میکند؟ حتی خوردن غذاهای دو وعده در یک وعده به ویژه اگر از غذاهای متنوع و گوناگون باشد نه تنها شهوات را تضعیف نمیکند بلکه آنها را تقویت نیز میکند. از این رو بهتر آن است که روزهدار هنگام روز زیاد نخوابد تا آثار گرسنگی و تشنگی و ضعف شهوات را احساس کند و در نتیجه قلب او صفا یابد و در شب هم، با کمخوری مقداری از آثار این ضعف شهوات باقی بماند تا بتواند شبزندهداری کند و نماز شب بخواند.
6. بعد از افطار دل او بین خوف و رجا و بیم و امید معلّق باشد؛ چرا که نمیداند روزهاش مقبول درگاه حق خواهد شد یانه؟ 

چقدر خنده داره
چقدر خنده داره
چقدر خنده داره
چقدر خنده داره
که سعی میکنیم ردیف جلو صندلیهای یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمیکنیم
چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میکنیم اما سخنان قران رو به سختی باور میکنیم!
چقدر خنده داره
که همه مردم میخوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به
چقدر خند ه داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال میکنیم به سرعت آتشی
اینطور نیست؟
دارید میخندید؟
دارید فکر میکنید؟
این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست




ادامه مطلب
ادامه مطلب


کجا دستاتو گم کردم، که پایان من این جا شد
که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم
تظاهر کن ازم دوری، تظاهر می کنم هستی!
صدایی تو جهانم نیست، فقط تصویر می بینم
واسه برگشتنت هر شب درا رو باز می ذارم









